تبليغاتX
من و مهربون
باز هم نا خواسته و به اجبار باید از اینجا اسباب کشی کنم . تازه داشتم دوباره دلبسته اینجا می شدم . اینجا هم خونه خاطرات قشنگی از دوران نامزدی و عقدم با مهربون بود .

انگار قسمته که بخش دیگه زندگیمو جای دیگه ثبت کنم . اینجوری سومین خونه مجازی سومین مرحله از زندگیمو در بر می گیره .

دوست جونا مراقب خودتون باشین .

فعلا ،

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام ،

بعد از یه مدت نسبتا طولانی اومدم تا باز از روزمرگی های خودم و مهربون بنویسم .

خدا روشکر اوضاع خوبه ! تقریبا بعداز یه دوره تقریبا ۱ ماهه خونمون داره شکل و رنگ و بوی جدید به خودش میگیره .

فقط یه افسوس می خورم ، اونم اینکه کاش قبل از تغییر چهره خونمون از نقاط مختلف خونه عکس و فیلم می گرفتم تا این تغییر رو بیشتر حس کنم . آخه وقتی خود ادم تواین تغییر و تحول هست به مرور چهره عادی میگیره و ادم همیشه فکر می کنه همه چی از اول همین جوری بوده ، در حالی که وقتی تو تصوراتم شکل و شمایل قبل رو تجسم می کنم ، می بینم چقدر همه چی فرق کرده .

دیگه مرتب کردن خونمون داره به شمارش معکوس میرسه .

خیلی تو این مدت سختی کشیدم یعنی هی باید بدو بدو خرید می کردم ، مرتب میکردم . بماند که تو این میون چند روزی هم مرخصی گرفتم و کار رو جلو انداختم .

خلاصه اینکه علت غیبت طولانی ام بدو بدوهایی بود که برای سر و سامان دادن به خونمون می کردم .

حالا اگه بتونم حتما عکس میذارم براتون .

سعی داریم برای عید غدیر هم دیگه برای همیشه همخونه شیم و بساط زندگی مشترک رو مهیا کنیم .

از عید غدیر سال گذشته تا امسال چقدر همه چی فرق کرده ؟!!!

پارسال قرار بود خونواده مهربون بیان خونمون اما نیامودن و کلی دلخوری پیش اومد اما امسال تو همون روز می خوائیم اگه خدا قسمت کنه کنار حرم امام رضا پیمان همیشگی زندگیمون روببندیم .

خدا ایشالا برای همه خوبی ها رو قسمت کنه .

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام

هستم ُ خوبم اما کمی  تا قسمتی خسته .

می ام بزدوی می نویسم .

بوس بوس

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت   توسط مانا | 
امروز فهمیدم که خیلی بی انصافانه یه سفر تفریحی به حوزه کاریمو که یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم بود و تحققش تا چند قدمی بهم نزدیک شده بود رو از دست دادم .

خیلی دلم شکست و رنجیدم . از اینکه آدمایی که دم از مذهب و خدا و پیغمبر می زنن چه جوری حق و ناحق و ناحق رو حق میکنن .

من به اندازه سهم خودم هر چند کوچک نمی گذرم . می خوام ببینم این حق الناسی که همین دسه از آدما بهش ایمان دارن کجا دامنشون رو می گیره .

این سفر خیلی برام رویایی بود .

اما ته اینا می گم اگه خدا بخواد یه جای دیگه یه زمان دیگه فرصتش رو برام مهیا می کنه .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت   توسط مانا | 
هیچی شیرین تر از این نیست که بری تو قسمت لیست تلفنهای موبایل و یه سری تغییرات رو ولو شده با تاخیر نزدیک به دو ماه انجام بدی .

مثلا شماره تلفن خونه مهربون رو که با یه اسم خاص سیو شده به خونه تغییر بدی . شاید از این به بعد خیلی کم صدای زنگ این شماره رو از موبایلم بشنوم چون دیگه اونجا شده خونه آرزوهام که همیشه انتظارشو می کشیدم ، اما باز این تغییر دادن منو تو یه حس و حال خاص ! برد .

دوباره پر شدم از اون حس هایی که خستگی این چند روزه در اثر چیدن خونه رو از بین می بره و خودمو آماده می کنم تا آخر هفته  پر کاری رو برای خودم رقم بزنم تا زود زود خونه آرزوهام مرتب بشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام دوست جونا .

خدا رو شکر داره کارامون کم کم رو غلتک می افته . سه شنبه بعداز ظهر با مهربون رفتیم و پس از گشت و گذار تو خیابون امین حضور یخچال مورد دلخواهمون رو انتخاب کردیم و خریدیم . خیلی دوسش دارم . مثل کشتی بزرگه و هی تصور می کنم که چه غذاهایی برای مهربون اماده کنم و توش بذارم تا وقتی شبا خسته از کار و دانشگاه بر می گرده بهش بچسبه .

خیلی خیلی لذت داره این خرید کردنا . گرچه الان خونمون مثله جنگ زده ها میمونه و همه چی وسط خونه پیدا میشه اما تصمیم دارم این هفته با کمک مامانم همه چی رو سر و سماون بدم و به قول سایه جون خونه ارزوهامونو مرتب کنم و حظش رو ببریم .

ایشالا که خدا باز کمکمون می کنه و همه چی رو همونجور که می خوائیم و برامون صلاح می بینه هموار می کنه .

راستی لباسم رو از خانم خیاط گرفتم که انصافا خیلی خوشگل شده و برای پوشیدن و عکس انداختن باهاش روز شماری می کنم . مریم جون که تائید کرد و کلی ازم تعریف کرد حالا نمی دونم چی بشه .

دیگه اینکه الان باید برم تا مهربون نیومده لباس ها رو زمستونی تابستونی کنم . خودش یه کاره که کلی به مرتیب شدن اتاق خواب کمک می کنه .

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام دوست جونا !

اینقدر مشغله ام زیاده که وقت نوشتن تو این خونه رو پیدا نمی کنم و از این بابت خوشحال نیستم .

تقریبا کار خرید خورده ریزها رو به اتمامه ! البته خرد آشپزخونه و خورده ریز هیچ وقت تمومی نداره !

از وسائل بزرگ هم سرویس خواب رو دیروز با مهربون رفتیم دلاوران و انتخاب کردیم ، بیعانه گذاشتیم و قراره که ۱۸ همین ماه برامون بفرستن . تا اون موقع هم باید اتاق رو به هم بریزم و کارگر بگیرم برای شستوی دیوارها و پنجره !

رو تختی هم یه مدل پسندیدیم کهخ زحمت خریدش با منه ! به انضمام پلوپز که تقریباً تو یه مسیر هستن و باید ابتیاع کنم !

مونده یخچال و گاز که اولی رو باید با مهربون بریم و دومی رو نزدیک خونمون یه مدل دیدیم که خوبه و مناسب .

دیروز بعد از خرید سرویس خواب یه ست مبل و ناهار خوری دیدیم که از سر سرویس خواب هست و فقط باید پارچه رومبلی اش تعویض بشه . قیمتش هم مناسب بود ، اما چیزی که هست من روم نمیشه از خونواده ام بخوام اونو برام بخران و منو مهربون هم نمی تونیم الان اونو نقد بخریم و باید قسط چند ماهه بابتش بدیم که البته باید کمی رو این موضوع فکر کنیم !

من چون چند سالی هست که کار می کنم دلم می خواد تمام وسائلمو خودم بخرم و اینکه خونواده ام بخوان برام دست به جیب شن خیلی بهم بر می خوره .

ایشالا که خدا کمک می کنه و همه چی رو برامون هموار می کنه !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام .

دومین ماه پائیز هم فرا رسید . سرمای هوا دیگه داره کم کم خود نمایی می کنه و باید لباس های زمستونی رو از چمدونها بیرون کشید .

من که این مدت تو خونه مهربون شبا از سرما دچار کابوس های شبانه میشم .

از برنامه خرید کردن هام هم باید بگم که از هفته پیش تا حالا کلی خرید مرید کردم که البته خیلی دوستشون دارم و باز هم ممنون محبت های مادرم هستم که پا به پای من برای خرید کردن وقت و انرژی گذاشت .

پنج شنبه هفته پیش و دوشنبه رفتیم بازار و به ترتیب سرویس ظرف ۱۲ نفره دم دستی رو از این سفید چهار گوش ها خریدیم ، شیشه های حبوبات ، سبزی خشک و ادویه به مقادیر زیاد خریداری کردیم ، سرویس کفگیر و ملاقه پرستیژ خریدیم . قابلمه چدنی ایتالیایی ، سرویس قاشق دم دستی ، کره خوری ،سرویس قاشق پذیرایی ، الک ، قاشق تفلون ، خرده ریز هایی مثه الک و تخم مرغ خرد کن و ... ، قالب ته چین ، آبمیوه گیری و سرویس روی کابینت ، و..... چیزای دیگه ای که الان یادم نیست خریدیم .

خیلی دوسشون دارم . گوشه خونه مهربون چیدمشون و برای اینکه دست اجانب بهش نرسه روشون ملافه کشیدم .

حالا می خوام یه روز کارگر بگیرم و تمیز کاری کنم و بعد با کمک مامانم وسائل رو بچینم . یه سری خرده ریز دیگه باید بخرم و با کمک مهربون یکی دوتا تیکه بزرگ مثه تختخواب و یخچال .

مامانم هم از قبل یه چیزایی برام خریده که کنار گذاشته و باید امروز برم اونا رو دسته بندی کنم و ببرم خونه مهربون .

وسائل شخصی ام هم تقریبا بردم مونده کمد لباسام .

دلم می خواد چشممو ببندمو باز کنم همه چی مرتب شده باشه و رفته باشه سر جاش .

راستی دیروز پرو لباسم هم رفتم خیلی خوب شده یه کم خورده کاری داشت که قراره خانم خیاط امروز انجام بده و برم بگیرمش . حالا ممکنه که فردا برم . چون امروز می خوام برم خونه مامانم .

فعلا همین . کارای اداره تلنبار شده برم سر وقتشون !

بای !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط مانا | 
خدایا ممنونم از این که مادری دارم که به رغم همه درگیری هایی که خودش داره  ،با اون همه پادردی که داره و راه رفتن براش حتی تو زین صاف سخته پا به پام تو بازار راه اومد و نذاشت که تنهایی رو حس کنم .

خدایا یه کاری کن که از شرمندگی همه محبتهای مادرانه اش در بیام . بهم توان بده تا بتونم مایه دلگرمیش باشم تا خستگی هاش رو کم کنم .

خدایا بهش سلامتی بده تا سالهای سال سایه اش روی سرم باشه ، مهربونی هاشو لمس کنم ، راهنمائی هاشو آویزه گوش و دعاهای خیر ادرانه اش رو بدرقه داشته باشم .

خدایا برای همه همراهی هات شکر و برای نافرمانی من مغفرت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت   توسط مانا | 
سلام بر همه دوستان !

چند روزیه می خوام بیامو بنویسم اما یا فرصت نمی کنم یا نمی تونم تمرکز کنم برای نوشتن .

الان اوضاع من یه چیزی شبیه آوارگان جنگیه ! وسائلم در چند نقطه پت و پهنه و خودم سرگردان یه شب اینور یه شب اونور .

یه سری وسائل دم دستی بردم خونه مهربون ، تمام وسائیلم خونه پدری امه و یه سری هم که تو مغازه ها هستند و منتظرن که من برم بخرمشون !!!

خیلی سخته و دلم می خواد زود زود همه چی روبراه و مرتب بشه .

در جهت رفع این اوضاع هم شروع کردم یه کارایی که خودم باید انجام بدم رو انجام بدم از جمله اینکه دوشنبه با مهربون رفتیم جایی که پارچه لباسمو خریده بودیم و در نهایت دادیم خیاط بدوزه . پرو اول رو هم برای روز شنبه تعیین کرده و قراره که ۲۵ هم تحویل بده .

از اون طرف هم آرایشگاه فهمیه رو بهم گفتن که کارش خوبه و قیمتش هم مناسبه حالا نمی دونم درسته یا نه ؟ قیمت رو که زنگ زدم گفت ۱۲۰ اما قشنگی کار رو باید برم البوم هاشو ببینم .

دیروز هم در جهت جمع آوری هنر نمایی های مامان جون که حدود ۱۰ -۲۰ تا مربا و ۱۰ -۱۵ تا ترشی تدارک دیده برای اینجانب که هنوز بی یخچال هستم ، رفتم سیدخندان و کلی شیشه های خوشگل موشگل خریداری کردم و بردم خونه .

این هفته باید یه سری هم به شهروند بزنم و با بنی که درستمه یکی یا دوتا وسیله برقی بخرم . یکیش که معلوم شده پلوپزه اون یکی رو باید از لیستم نگاه کنم و متناسب با باقی مانده پول بن خریداری کنم .

امروز هم قرار بود که با مهربون بریم یافت آباد برای دیدن تخت اما از اونجایی که سفر مهربون به مشهد که خیلی یه دفعه ای و غیر منتظره پیش اومده با تاخیر مواجه شده خیلی اعصاب مصاب نداره . ایشالا که یا سفر درست بشه و امروز راهی بشه یا اینکه اگه قسمت نیست بره از خر شیطون بیاد پائین و بریم یافت آباد .

مامانم هم برای شب مهربون رو به صرف فسنجون که خیلی دوست داره دعوت کرده ! اگر رفتنی بشه باید فردا شب بیاد فسنجون رو بخوره !!!

فعلا همین . می دونم خیلی پراکنده و در هم نوشتم اما نوشتم که یه کم خالی شم !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط مانا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من و مهربون 3 سال اندیه که تو مسیر پر فراز و نشیب زندگی همسفر شدیم و درنهایت بعدازظهر پنج شنبه 7 شهریور با برپایی یه جشن کوچولو نوای یکی شدن رو سر داده و بعداز ظهر نیمه ماه رمضان پیوند یکی شدنمون برای همیشه بسته شد و حالا شمارش معکوس رو برای همخونه شدنمون آغاز کردیم .

نوشته های پیشین
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM